هرزگی های اطرافیان پهلوی....
اكثر اعضاي خانواده سلطنت و
مقامات سطح بالاي كشور به گونهاي زندگي ميكردند كه حداقل ميتوان گفت روش آنها
نه تناسبي با دستورات مذهب رسمي كشور داشت و نه قابل تطبيق با اصول اخلاقي بود.
شاه به
تحريك اميراسدالله علم (وزير دربار) و مفتخورهايي كه علم را در محاصره داشتند، دستور داد چند كازينوي
قمار و تفريحگاه در ايران احداث شود. علت آن هم چنين توجيه شد كه: وجود اينگونه
مراكز براي جلب شيوخ ثروتمند خليج [فارس] لازم است و براي احداث آنها هم انگيزههاي
سياسي و اقتصادي بيشتر مدنظر قرار دارد.
به دنبال اين دستور، انواع و
اقسام قمارخانه در شهرهاي مختلف كشور ظاهر شد، كه در اكثر آنها نيز اعضاي خانواده
شاه به نحوي مشاركت داشتند. پس از چندي، جزيره كيش هم با خرج مبالغ هنگفت و اختلاس
از خزانه مملكت تبديل به تفريحگاهي شد كه ميلياردرها بتوانند از آن براي گذراندن
دوره تعطيلات خود استفاده كنند و چنين شايع بود كه شركت هواپيمائي ايرفرانس در
پروازهائي كه با هواپيماي كنكورد به اين جزيره دارد هميشه تعدادي زنان برچين شده
از سوي «مادام
كلود» معروفه را از پاريس به كيش ميآورد.
با توجه به اينكه اسلام، صرف
الكل و قماربازي را تحريم كرده، طبيعي است كه دستزدن به اقداماتي نظير تأسيس
قمارخانه و تفريحگاههايي مثل كيش ميتوانست صدمات فراواني به وجهه شاه و خانواده
سلطنتي در بين مردم ايران وارد آورد و در اين مورد شايعهاي نيز بر سر زبانها بود
كه والاحضرت اشرف مبالغ هنگفتي را در يكي از كازينوهاي خارجي باخته است. بعضيها
هم ميگفتند كه والاحضرت شمس از اسلام روگردانده و به مذهب كاتوليك گرويده است.
***
پرويز راجي آخرين سفير شاه در لندن دركتاب خاطرات خود به نام «خدمتگزار تخت
طاووس» (چاپ 1340، ص 40) مينويسد:
امشب (25 آذر 1355) شام
ميهمان لرد «وايدن فلد» بودم، كه در منزل او جمعي از دوستان انگليسي هم حضور
داشتند.
خانم «ميلفورد
ـ هاون» كه از ميهمانان بود، تعريف ميكرد: چند سال قبل در ضيافت شام سفارت ايران
كه به افتخار ورود هويدا
نخستوزير برپا بود شركت داشت و هويدا را مردي يافت كه در او جاذبهي چنداني
براي جلب زنان ديده نميشود. و بعد هم اضافه كرد: «به نظر من اينطور رسيد كه رفتار
هويدا ميتواند بيشتر مورد توجه مردان قرار بگيرد!». كه چون با گفتن اين حرف، حالت
ناخوشايندي بر مجلس حكمفرما شد، من بلافاصله به جوابگوئي برخاستم و گفتم: «گرچه
هويدا مردي نيست كه چشمش به دنبال زنها باشد، ولي اطمينان دارم كه او انحراف
ادعائي شما را ندارد.»
خانم
«ميلفورد ـ هاون» پرسيد: «شما از كجا به اين موضوع پي بردهايد؟» و موقعي كه جواب
دادم: «براي اينكه حدود 12 سال زير دستش كار ميكردم»، او بلافاصله آهي كشيد و من
واقعاً نفهميدم كه آيا توانستهام او را متوجه طبيعي بودن هويدا بكنم يا نه؟
***
«ويليام شوكراس» در كتاب «آخرين سفر شاه» (ص 122 و 123) وضع سفارت ايران در واشنگتن
در زمان شاه و سفير او يعني اردشير
زاهدي را چنين تشريح ميكند:
«...هميشه به پنجرههاي سفارت ايران در واشنگتن، قوطيهاي خاويار و
بطريهاي شامپاين و بستههاي كادو آويخته بود و تمام شهر به او تملق ميگفتند تا
اين كه انقلاب، همه اينها را از زير پايش جارو كرد. آنگاه اعمال نفوذهايي كه كرده
بود، بيش از ريخت و پاشهايش نقل مجالس و محافل شهر گرديد.
در واشنگتن اردشير زاهدي نقش
يك الواط شيفته خوشگذراني را بازي ميكرد كه سيل اغذيه لذيد و اشربه گرانبها را به
حلق قدرتمندان و سرشناسان سرازير ميكرد.
او يك
نمايشگر افسانهاي بود كه از بوسيدن هنري كيسينجر و
ليزامينلي و اندي وارهول و اليزابت تيلور به يك اندازه لذت ميبرد. اليزابت تيلور
يكي از مشهورترين معشوقههاي بيشمارش بود.
هيچجايي پر ريخت و پاشتر
از سفارت ايران در خيابان ماساچوست با سقف گنبدي آينهكاري و پردههاي ابريشمي
مجلل و قاليهاي گرانبها وجود نداشت كه تالار آن به وسيله شخصيت پرشر و شور زاهدي
ميزبان اين ضيافتها، گرم و گيرا ميشد.
ساعتهاي مچي طلا و خاويار و
شامپاين و زنان زيبا بخشي از بذل و بخششهاي بيحساب زاهدي
به مهمانان او بود.
زاهدي ... بدون موفقيت زياد
كوشيد دانشجويان تندروي ايراني را قانع سازد كه به جاي تظاهرات عليه شاه، بايد از
او پشتيباني كنند... او به جمعي از دانشجويان گفت كه
ارتقاء او به مقام سفارت نشان ميدهد كه چه فرصتهاي بزرگي براي جوانان در ايران
وجود دارد. يكي از جوانان جواب داد: «آري، ولي شاه فقط يك دختر دارد.» با توجه به
اينكه زاهدي داماد شاه بود جمله مزبور كنايه دقيقي بوده است.
***
احمد
نفيسي از
شهرداران تهران در عصر پهلوي دوم (از خرداد 1341تا مهر 1344 در خاطرات خود كه در (فصلنامه تاريخ معاصر
ايران، سال دوم، شماره 8، ص 285) منعكس است مينويسد:
«زماني كه در سازمان برنامه بودم جمشيد
آموزگار وزير كار شده بود. يك روز به من تلفن كرد كه به او سري بزنم چون
كار فوري داشت. وقتي به ديدنش رفتم، گفت: دنبال يك معاون براي وزارت كار ميگردم.
كساني را كه براي اين كار مناسب ميشناسي به من معرفي كن. من چند نفر كه ميشناختم
به او معرفي كردم. مشير يزدي، فتحالله معتمدي، آريانا و دكتر بهرامي را به او
معرفي كردم. گفت: همه اينها را ميشناسم حالا من يك نفر را انتخاب كردم. ببين ميپسندي
يا نه؟ و بلافلاصله عطاءالله خسرواني را كه رئيس دفترش بود زنگ زد تا بيايد.
خسرواني وقتي در را باز كرد همان جا در برابر او و من چنان تعظيمي كرد كه سرش به
زانوانش رسيد. آموزگار خيلي بد دهن بود. به طرزي زننده و خشن به او گفت: يك نامهاي
ديروز دستت دادم و گفتم رسيد بايد صادر شود مثل اين كه هنوز آن را نفرستاديد.
خسرواني مجدداً تعظيم كرد و گفت: قربان من چنين نامهاي نديدم. گفت: چطور
نديدي، چشمت كجا بود؟ خسرواني گفت: قربان اجازه ميفرماييد بروم نگاهي كنم و
برگردم. سپس تعظيم كرد و رفت. جمشيد رو به من كرد و خنديد و گفت: من هرگز نه نامهاي
به او داده بودم و نه چيزي از او خواسته بودم. من چنين معاوني ميخواهم كه تعظيم
كند و هر چه ميگويم تأييد كند.»