تبليغاتX
گاه نوشت های یک جوان


گر صبر کنی زغوره حلوا سازی

اصلا نوشته ام راجع به ضرب المثلهای شیرین پارسی نیست

بلکه بیان نکته ای بود...چند روزی است که اوضاع دانشگاهها آرام نیست؛سخنرانی عباس پالیزدار در همدان که با حواشی جالب خودش همراه بود، عده ای گفتند که این اصلا از حامیان دولت نیست! برخی هم گفتند که این بنهد خدا را بازداشت کردند! آخر سر هم گفتن با با این پالیزدار اون پالیزدار نیست!!

حالا هم که افتضاح دکتر مددی در دانشگاه زنجان؛ اگر تمام گزینه های این واقعه را در نظر بگیریم منتهی به یک نتیجه می شود که این بابا مست و مغرور در جایگاهی که هست بنای کاری را دارد...لا اقل تا مدتی عقبه علمی خودش را تحت تاثیر قرار خواهد داشت....نمی دونم چی شده که همه دارند توی این کار از همه سبقت می گیرند وکیل و سردار نداره!هر کسی به وسع خودش!!!!

شاید هم پیش درآمد 18تیر! کسی چه میدونه!

این نوع برخوردهائی که این دولت به خصوص نوع ادبیات تهاجمی، همین واکنشها را خصوصا در ایام خاص در بر می گیرد

خدا رحمت کند همه رفته گان شما؛پدر بزرگ مرحوم من که شناسنامه ای چند سال اول عمرش را در دوره قجرهای سیر کرده بود و بعد هم پهلویها و نهایتا جمهوری اسلامی ایران؛ آدم خوش مجلسی بود وقتی شروع به صحبت می کرد گذر زمان را حس نمی کردیم

خدا رحمتش کنه؛ چند سال پیش واقعه ها و وضع مردم اون زمان را به قدری زیبا تعریف می کرد که می بردت به اون فضا؛نظرش راجع به حکومت سوم معاصر خودش یعنی جمهوری اسلامی مساعد بود اما با کلی انتقاد

دوتا تیکه کلام داشت؛ یکی چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام. و دیگری هم گر صبر کنی زغوره حلوا سازی

خوب اون زمان تحلیلهائی داشت ....

اما الان می بینم که تحلیلهای پدر بزرگ متولد 1299 دور از واقع نبوده؛همیشه می گفت که باید داخل را به یک موقعیتی از نظر اقتصادی برسانیم تا همه قدرت خرید داشته باشند و بعد بذل بخشش های خارجی...سریع هم مثال می زد که ما انقلاب کردیم اما این کشورهای نٌقلی حاشیه خلیج فارس روزبه روز پیشرفت می کنند و ...نکته جالبی که می گفت این بود: عربها پول خوبی برای فلسطینیها خرج می کنند؛ یکی به خاطر همون جریان پان عربیسمی که عبدالناصر راه انداخت و هنوز ادامه داره...اما هیچ وقت مردمشان اعتراض نمی کنند؛چون که مردمشان در تهیه ما یحتاج زندگیشون مشکلی ندارند.

چند روز قبل داشتم اخبار را می خواندم که به خبر جالبی بر خوردم "در پي بروز تورم بي‌سابقه 5 درصدي در فرانسه، شركت نفتي توتال، بخشي از درآمد خود را به خانواده‌‌هاي كم‌درآمد فرانسوي اهدا مي‌‌كن"

خیلی جا خوردم؛ توتال یک شرکت نفتی است؛ اما ما یک کشور نفتی هستیم!

گر صبر کنی زغوره حلوا سازی

....پسرم اصلا آمریکا نیازی نیست به ایران حمله کنند؛ببین توی افغانستان چه وضعی داره (عمرش دیگه کفاف نداد که عراق را هم مثل بزنه) و با لحن طنز آمیز می گفت گر صبر کنی زغوره حلوا سازی ...این مدلی که این دولتی ها دارن حکومت می چرخونن دیگر نیازی نیست اون با سرباز بیاد؛وقتی دولتی ها پشتوانه مردمیشون را از دست بدن همونی میشه که اونها دنبالش هستند.


حالا هم گمانم همین باشه؛تا حالا شده که رئیس جمهور جائی بره و از دزد و قاتل حرف نزنه؟ شده تا حالا توی یک جمعی بشینه و هی نگه من دارم نخ می کشم و از پنجاه جا صدا در بیاد و ....

این مدلی داد و بیداد کردند هیچ فایده ای ندارد به جز اینکه اون مافیا و باندهای عجیب و غریب اقتصادی برای اینکه اعلان وجود کنند جو را به هم بریزند؛طبیعی هست؛ هرکسی که تهدید میشه کاری را می کنه که تهدید کننده بی عرضه جلوه کنه.

                        

اما این وسط بنده و شما هستیم که دودش چشمانمان را آزار میده

خدا آخر عاقبت همه را به خیر کنه؛بوهای خوبی به مشام نمیرسه؛نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت 14:43 توسط محمد |

هاشمی و دیگر هیچ !

                   

از زمان شروع سفر آیت الله هاشمی رفسنجانی به عربستان به صورت وسواسی اخبار این سفر را دنبال می کردم،اگرچه سیما خیلی اقبالی به این سفر نشون نداده بود، قدری که خارجی ها سفر ایشان را تحلیل می کردند داخلی ها خیلی بها ندادن و ...

بگذریم

یادم هست در سفر سال 1378 ایشان واقعه خوبی اتفاق نیفتاد و امام جمعه مسجد النبی حرمت میهمان را نگه نداشت و هر چی که دلش خواست گفت؛  آقای هاشمی هم از جا بلند شدند و به عنوان اعتراض محل را ترک کردند. البته چهار دیواری اختیاری؛ اما میهمان در تمام فرهنگها خصوصا فرهنگ شرقی دارای اهمیت و اعتبار هست و به عبارتی مهمان حرمت دارد البته دولت سعودی هم سریع موضع گرفت و برای مدتی حذیفی امام مسجد النبی را تنبیه کرد تا قدری دلجوئی کند...

این سفر در ایام فاطمیه انجام شد، من که منتظر برخودهایی بودم؛ چرا که سابقه این نوع تلافی کردن ها را به چشم خودم سال 1381 در مدینه دیدم؛آن زمان آقای مهندس عارف معاون اول رئیس جمهور خاتمی؛ به سفر زیارتی آمده بود، ایرانی ها هم طبق معمول روزها در بقیع جمع شده بودند تا زیارت قبور ویران شده بقیع را از پشت میله ها بخوانند...گویا بین یک جوانی و یکی از آخوندهای وهابی در گیری لفظی شده بود که داشت کار به جای باریک می کشید که به خیر گذشت ، اما 5 روزی که از اقامتمان در مدینه مانده بود را بد جوری سر کردیم ؛ فردای اون روز در گیری در بقیع؛ سعودیها قسمت ورودی باب جبرئیل (قسمتی که معروف به درب خانه حضرت زهرا-س-)   را بستند آن هم به دلیل حضور آقای عارف! (همین جائی که آقای هاشمی ایستاده)

اگر چه یکی از هم سفرهامون بعد از نماز یک دفعه با صدای بلند به ایشون اعتراض کرد....

اما....

همین که روز شهادت در سایتها عکس زیارت شبانه آقای هاشمی را دیدم فهمیدم که این سفر با سفرهای دیگر فرق دارد،

به قول خودمون شام غریبان را در بقیع عزاداری کردند و نکته جالب اینکه هر ایرانی که آمده بودن پشت دیوارهای بقیع از ترس آخوندهای وهابی آهسته زیارت کنند و عزاداری، با گفته ایشان وارد بقیع شدند

نوع برخورد آیت الله هاشمی برای من جالب است در عین اینکه سعی می کند مخالفین را به هم نزدیک کند اما از اصولی که برایش مهم است پا عقب نمی گذارد،اگر چه این آزادی برای زیارت آن هم در عربستان را باید مرهون تلاشهای آقای هاشمی دانست و قدرت تاثیر گذاری ایشان بر سیاست مداران خارجی.

البته فراموش نکنیم که برخی اندک از ایرانیها هم توی زیارت کارهای عجیب و غریبی می کنند که تعجب آور است، و همین برای دادن بهانه به دست تند روهای وهابی  کافیه؛ هر قومی یک سری استثنائاتی داره دیگه!

انشالله که آقای هاشمی رفسنجانی همیشه در کارهایش موفق باشد و دو کشور ایران و عربستان اختلافاتشان را علنی و رسانه ای نکنند

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 16:42 توسط محمد |

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

*فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبني *

فاطمه پاره تن من است هر کس که او را آزار دهد من را آزار داده(1)

 

قال رسول الله (ص):

*یا فاطمه ان الله یغضب لغضبک و یرضی لرضاک*

فاطمه؛ غضب تو غضب خداست و رضایت تو رضایت خداست.(2) 

 

*فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْر، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ*

فاطمه دختر رسول الله (ص) از ابوبکر ناراحت بود و این ناراحتی تا رحلت ایشان ادامه داشت(3)

 

*فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِي بَكْر فِي ذَلِكَ - قَالَ - فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ*

فاطمه را در حالی که از دست ابوبکر غضبناک بود با او صحبت ننمود تا از دنیا رفت(4)

 

 

*فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى مَاتَتْ* (5)

 

پی نوشتها:

1- صحيح البخارى 4/210، (ص 710، ح 3714)، كتاب فضائل الصحابة، ب 12 ـ باب مَنَاقِبُ قَرَابَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليهوسلم . و4/219، (ص 717، ح 3767) كتاب فضائل الصحابة، ب 29 ـ باب مَنَاقِبُ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ .

حدثنا أبو الوليد حدثنا ابن عيينة عن عمر و ابن دينار عن ابن أبى مليكة عن المِسْوَر بن مَخْرَمَة أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قال: «فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبني».

2- مستدرک الصحیحین ج3 صفحه153/اسدالغابه ج5 ص522/کنزالعمال ج7 ص111/میزان الاعتدال ج2 ص72/ذخایرالعقبی ص39

3- صحيح البخارى: 4/42، ح 3093، كتاب فرض الخمس، ب 1 ـ باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

4- صحيح البخارى: 5/82، (ص 802 ح 4240) كتاب المغازى،  ب 38 ـ باب غَزْوَةُ خَيْبَرَ.

 

صحيح مسلم: ج 5، ص 154، ح 4471، كتاب الجهاد والسير (المغازى )، ب 16 ـ باب قَوْلِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم، ج لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا فَهُوَ صَدَقَةٌ.

5- صحيح البخارى، ج 8، ص 3، ح 6726، كتاب الفرائض، ب 3 ـ باب قَوْلِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم  لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ .

6- در برخی کتب انما هی ثعاله شهیدها ذنبها آمده (که العیاذ بالله فاطمه-س-روباهی است و شاهدش دمش است اعیاذبالله علی-ع-)

7- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید  ج16 ص214

8- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید  ج16 ص215

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 15:40 توسط محمد |


ارتشبد حسين فردوست در جلد اول كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي راجع به يكي از جاسوسان انگليس در دربار محمد‌رضا پهلوي اطلاعات جالبي ارائه كرده است.
پرون كسي بود كه از زمان تحصيل محمد‌رضا پهلوي در سوئيس، به عنوان «مستخدم» و «باغبان» در اطراف وي بود. او تا 1340 ـ زمان مرگ خود ـ گزارش محرمانه تحولات دربار را به سفارت انگليس مي‌داد. در كتاب فرودست مي‌خوانيم:
رضاخان علناً از پرون بدش مي‌آمد. هرگاه به كاخ وليعهد مي‌آمد، مي‌پرسيد كه ‌آيا اين ارنست پرون در ساختمان است يا نه؟! اگر بود به ساختمان نمي‌آمد و نمي‌خواست با وي مواجه شود. يكبار به محمد‌رضا گفت: «اگر من پرون را در باغ نزديك خودم ببينم طوري او را مي‌زنم كه جان سالم به در نبرد!» وليعهد هم مسئله را به پرون گفت و او پاسخ داد كه سعي مي‌كنم طوري رفت و آمد كنم كه از يكي دو كيلومتري شاه رد شوم! به هر حال، يكبار پرون اشتباه كرد و به محل قدم زدن رضاخان در كاخ سعد‌آباد نزديك شد و شاه او را ديد و با عصا دنبالش كرد. پرون نيز كه جوان بود از لاي درخت‌ها فرار كرد و جان سالم به در برد!
يك روز وليعهد به من گفت از پدرم پرسيدم اين چه دشمني است كه شما با پرون داريد؟ و او پاسخ داد كه پرون جاسوس مسلّم انگليس است،نفرت رضاخان از پرون به علت نمودهاي رفتار هم‌جنس‌گرايانه پرون بود و رضاخان با شمّ قوي خود و تجربه زندگي قزاقيش اين حالت را در پرون حس كرده بود و طبيعي بود كه به عنوان يك پدر از مجاورت او در كنار پسرش نفرت داشته باشد. اين رفتار پرون بعدها براي همه محرمان دربار محمد‌رضا پهلوي آشكار شد. پرون به تشكيل يك باند هوموسكسوئل از نزديك‌ترين دوستان شاه دست زد.
فردوست در جاي ديگر كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي (ص 188) مي‌نويسد:
پرون تقاضاهايش را از محمد‌رضا با خشونت مطرح مي‌كرد و هر چه مي‌خواست بايد انجام مي‌شد... پرون رفت و آمد علني به سفارتخانه‌هاي انگليس (بويژه)، سوئيس و فرانسه داشت. پرون گاه حتي در حضور من نيز با محمد‌رضا با چنين لحني صحبت مي‌كرد. اگر او موردي را نمي‌پذيرفت، مي‌گفت: «بايد بكني، وگرنه نتايج ‌آن را خواهي ديد!» محمد‌رضا براي اينكه از شر پرون خلاص شود و يا براي اين كه توهين بيشتري نشنود مي‌پذيرفت و عليرغم اين توهين‌ها، همواره درمقابل پرون حالت تسليم داشت.
تسلط پرون بر محمد‌رضا قدرت او نبود، بلكه ضعف مهم محمد‌رضا بود كه در تمام طول سلطنتش وجود داشت و من اين روحيه را كاملاً مي‌شناختم.
رفتار پرون با محمد‌رضا بي‌پروا و بسيار زننده شده بود. گاه با همين صراحت به محمد‌رضا مي‌گفت: «تو ارزش نداري كه من با تو صحبت كنم!» اوايل من انتظار داشتم كه محمد‌رضا در مقابل چنين توهيني خجالت بكشد و دستوردهد كه او را سوار هواپيما كنند و به سوئيس بفرستند؛ ولي با تعجب مي‌ديدم كه محمد‌رضا سكوت مي‌كرد و گاه تنها چند‌روزي قهر مي‌كرد. به خود مي‌گفتم كه اگر به جاي محمد‌رضا بودم با يك دستور كه «از اتاق برو بيرون و ديگر نبينمت» خود را از شر پرون خلاص مي‌كردم. ولي محمد‌رضا چنين نمي‌كرد. در طول ساليان متمادي اين رفتار پرون و محمد‌رضا برايم عادي شد و ديگر تعجب‌آور نبود.
ثريا اسفندياري همسر دوم شاه در خاطرات مي‌نويسد: «دشمن ديگري كه زندگي را از همان روز اول ازدواج به من تلخ كرد مردي بود سوئيسي به نام ارنست پرون.
ارنست پرون در سال 1961 فوت كرد و به اين ترتيب تمام اسرارش را با خود به گور برد. در بيان اوضاع دربار سلطنتي ايران همين بس كه حتي من،‌ به عنوان ملكه كشور و زن شاه، نتوانستم از كار اين باغبان سابق سوئيسي و يار غار شاه سردربياورم.
پرون روحيات زنانه داشت. ولي تنها پس از به قدرت رسيدن محمد‌رضا بود كه به طور صريح خود را به عنوان يك همجنس‌باز تمام عيار، كه رل زن را بازي مي‌كرد، علني ساخت. او هر روز صبح آنچه را كه در شب برايش اتفاق افتاده بود براي محمد‌رضا تعريف مي‌كرد. چون اكثراً اين حوادث شبانه با دردسرها و گرفتاري‌هايي توأم مي‌شد و پرون با آب و تاب تعريف مي‌كرد،‌ محمد‌‌رضا مانند يك قصه با علاقه گوش مي‌داد. پرون با فرد معيني رابطه نداشت و هر شب يك نفر را در سطح عمله و كارگر پيدا مي‌‌كرد و پول كلاني به او مي‌داد. پرون خانه‌اي اجاره كرده بود كه در آن با يك سوئيسي ديگر شريك بود. اين فرد رئيس قسمت بازرگاني سفارت سوئيس در ايران بود و از حدود سال 1315 تا سال 1355،‌يعني تا مرگش، در ايران بود و در همان شغل كار مي‌كرد. به گفته‌ي پرون او نيز همجنس باز بود. اين دو هيچ كدام زن نداشتند و ازدواج نكردند. تقي امامي، كه پرون او را به دربار آورد و به محمد‌رضا و فوزيه نزديك كرد،‌ نيز طبق گفته پرون به من، همجنس باز بود. يكي دو سال بعد از امامي، پرون اميرعلائي را به دربار آورد و بعداً به من گفت كه وي نيز رفيق جنسي اوست.
به هر حال، ارنست پرون [در سال 1340] مرد و دكتر عبدالكريم ايادي، كه مدتها جزء دوستان محمد‌رضا بود، جاي او را گرفت. نقش ايادي تا انقلاب ادامه يافت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 19:36 توسط محمد |

هرزگی های اطرافیان پهلوی....

اكثر اعضاي خانواده سلطنت و مقامات سطح بالاي كشور به گونه‌اي زندگي مي‌كردند كه حداقل مي‌توان گفت روش آنها نه تناسبي با دستورات مذهب رسمي كشور داشت و نه قابل تطبيق با اصول اخلاقي بود.
شاه به تحريك اميراسدالله علم (وزير دربار) و مفت‌خورهايي كه علم را در محاصره داشتند، دستور داد چند كازينوي قمار و تفريحگاه در ايران احداث شود. علت آن هم چنين توجيه شد كه: وجود اينگونه مراكز براي جلب شيوخ ثروتمند خليج [فارس] لازم است و براي احداث آنها هم انگيزه‌هاي سياسي و اقتصادي بيشتر مد‌نظر قرار دارد.
به دنبال اين دستور، انواع و اقسام قمارخانه در شهرهاي مختلف كشور ظاهر شد، كه در اكثر آنها نيز اعضاي خانواده شاه به نحوي مشاركت داشتند. پس از چندي، جزيره كيش هم با خرج مبالغ هنگفت و اختلاس از خزانه مملكت تبديل به تفريحگاهي شد كه ميلياردرها بتوانند از آن براي گذراندن دوره تعطيلات خود استفاده كنند و چنين شايع بود كه شركت هواپيمائي ايرفرانس در پروازهائي كه با هواپيماي كنكورد به اين جزيره دارد هميشه تعدادي زنان برچين شده از سوي «مادام كلود» معروفه را از پاريس به كيش مي‌آورد.
با توجه به اينكه اسلام، صرف الكل و قماربازي را تحريم كرده، طبيعي است كه دست‌زدن به اقداماتي نظير تأسيس قمارخانه و تفريحگاههايي مثل كيش مي‌توانست صدمات فراواني به وجهه شاه و خانواده سلطنتي در بين مردم ايران وارد آورد و در اين مورد شايعه‌اي نيز بر سر زبانها بود كه والاحضرت‌ اشرف مبالغ هنگفتي را در يكي از كازينوهاي خارجي باخته است. بعضي‌ها هم مي‌گفتند كه والاحضرت شمس از اسلام روگردانده و به مذهب كاتوليك گرويده است.

***

پرويز راجي آخرين سفير شاه در لندن دركتاب خاطرات خود به نام «خدمتگزار تخت طاووس» (چاپ 1340، ص 40) مي‌نويسد:
امشب (25 آذر 1355) شام ميهمان لرد «وايدن فلد» بودم، كه در منزل او جمعي از دوستان انگليسي هم حضور داشتند.
خانم «ميلفورد ـ هاون» كه از ميهمانان بود، تعريف مي‌كرد: چند سال قبل در ضيافت شام سفارت ايران كه به افتخار ورود هويدا نخست‌‌وزير برپا بود شركت داشت و هويدا را مردي يافت كه در او جاذبه‌ي چنداني براي جلب زنان ديده نمي‌شود. و بعد هم اضافه كرد: «به نظر من اينطور رسيد كه رفتار هويدا مي‌تواند بيشتر مورد توجه مردان قرار بگيرد!». كه چون با گفتن اين حرف،‌ حالت ناخوشايندي بر مجلس حكمفرما شد،‌ من بلافاصله به جوابگوئي برخاستم و گفتم: «گرچه هويدا مردي نيست كه چشمش به دنبال زنها باشد‌، ولي اطمينان دارم كه او انحراف ادعائي شما را ندارد.»
خانم «ميلفورد ـ هاون» پرسيد: «شما از كجا به اين موضوع پي برده‌ايد؟» و موقعي كه جواب دادم: «براي اينكه حدود 12 سال زير دستش كار مي‌كردم»، او بلافاصله آهي كشيد و من واقعاً نفهميدم كه آيا توانسته‌ام او را متوجه طبيعي بودن هويدا بكنم يا نه؟

***

«ويليام شوكراس» در كتاب «آخرين سفر شاه» (ص 122 و 123) وضع سفارت ايران در واشنگتن در زمان شاه و سفير او يعني اردشير زاهدي را چنين تشريح مي‌كند:
«...هميشه به پنجره‌هاي سفارت ايران در واشنگتن، قوطي‌هاي خاويار و بطري‌هاي شامپاين و بسته‌هاي كادو آويخته بود و تمام شهر به او تملق مي‌گفتند تا اين كه انقلاب، همه اينها را از زير پايش جارو كرد. آنگاه اعمال نفوذهايي كه كرده بود، بيش از ريخت و پاش‌هايش نقل مجالس و محافل شهر گرديد.
در واشنگتن اردشير زاهدي نقش يك الواط شيفته خوشگذراني را بازي مي‌كرد كه سيل اغذيه لذيد و اشربه گرانبها را به حلق قدرتمندان و سرشناسان سرازير مي‌كرد.
او يك نمايشگر افسانه‌اي بود كه از بوسيدن هنري كيسينجر و ليزامينلي و اندي وارهول و اليزابت تيلور به يك اندازه لذت مي‌برد. اليزابت تيلور يكي از مشهورترين معشوقه‌هاي بي‌شمارش بود.
هيچ‌جايي پر ريخت و پاش‌تر از سفارت ايران در خيابان ماساچوست با سقف گنبدي آينه‌كاري و پرده‌هاي ابريشمي مجلل و قالي‌هاي گرانبها وجود نداشت كه تالار آن به وسيله شخصيت پرشر و شور زاهدي ميزبان اين ضيافت‌ها، گرم و گيرا مي‌شد.
ساعتهاي مچي طلا و خاويار و شامپاين و زنان زيبا بخشي از بذل و بخشش‌هاي بي‌حساب زاهدي به مهمانان او بود.
زاهدي ... بدون موفقيت زياد كوشيد دانشجويان تندروي ايراني را قانع سازد كه به جاي تظاهرات عليه شاه، بايد از او پشتيباني كنند... او به جمعي از دانشجويان گفت كه ارتقاء او به مقام سفارت نشان مي‌دهد كه چه فرصتهاي بزرگي براي جوانان در ايران وجود دارد. يكي از جوانان جواب داد: «آري، ولي شاه فقط يك دختر دارد.» با توجه به اينكه زاهدي داماد شاه بود جمله مزبور كنايه دقيقي بوده است.

***
احمد نفيسي از شهرداران تهران در عصر پهلوي دوم (از خرداد 1341تا مهر  1344 در خاطرات خود كه در (فصلنامه تاريخ معاصر ايران، سال دوم، شماره 8، ص 285) منعكس است مي‌نويسد:
«زماني كه در سازمان برنامه بودم جمشيد آموزگار وزير كار شده بود. يك روز به من تلفن كرد كه به او سري بزنم چون كار فوري داشت. وقتي به ديدنش رفتم، گفت: دنبال يك معاون براي وزارت كار مي‌گردم. كساني را كه براي اين كار مناسب مي‌شناسي به من معرفي كن. من چند نفر كه مي‌شناختم به او معرفي كردم. مشير يزدي، فتح‌الله معتمدي، آريانا و دكتر بهرامي را به او معرفي كردم. گفت: همه اينها را مي‌شناسم حالا من يك نفر را انتخاب كردم. ببين مي‌پسندي يا نه؟ و بلافلاصله عطاءالله خسرواني را كه رئيس دفترش بود زنگ زد تا بيايد. خسرواني وقتي در را باز كرد همان جا در برابر او و من چنان تعظيمي كرد كه سرش به زانوانش رسيد. آموزگار خيلي بد دهن بود. به طرزي زننده و خشن به او گفت: يك نامه‌اي ديروز دستت دادم و گفتم رسيد بايد صادر شود مثل اين كه هنوز آن را نفرستاديد. خسرواني مجدداً تعظيم كرد و گفت: قربان من چنين نامه‌اي نديدم. گفت: چطور نديدي، چشمت كجا بود؟ خسرواني گفت: قربان اجازه مي‌فرماييد بروم نگاهي كنم و برگردم. سپس تعظيم كرد و رفت. جمشيد رو به من كرد و خنديد و گفت: من هرگز نه نامه‌اي به او داده بودم و نه چيزي از او خواسته بودم. من چنين معاوني مي‌خواهم كه تعظيم كند و هر چه مي‌گويم تأييد كند.»

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 18:36 توسط محمد |